تبليغاتX
JavaScript Codes سوگنامه یک سفید پوست
راست میگفت ما یاد گرفتیم از رویاهامون یه خدا بسازیم
من در حال حاضر سعی میکنم به سیاست و بحثهای اجتماعی و اقتصاد فکر نکنم  چون ماشا الله در این خصوص بیشمار متفکر فرهیخته داریم

شاید بی ربط باشه ولی تا چند دقیقه قبل تو یه باجه پستی بودم

قانونهای جدید پستی از قبیل گرفتن رسید  پستی از باجه های جدید الاختراع انتشارات در ازاء ۱۰۰ تومان پول خرد و پر کردن ۳ فرم ۲بخشی  یک شکل و ... داشت حالم رو به هم میزد که در بین کارمند های بیکار  باجه های سالن اون هم تو اخرین لحظه های ساعت کاری نگاهم  به کارمندی افتاد که به صورت اکسانیته ای کار می کرد . بسیار سریع ودقیق.

و جالب کار این بود که تنها کارمندی بود که نه میز داشت و نه صندلی

حیطه کاریش هم به صورت وحشتناکی وسیع بود 

نتونستم  طاقت بیارم بالاخره پرسیدم

مثه همه کارمندها حرف میزد  ولی بر عکس بقیه شکایتی نداشت  حتی گفت خوبی صندلی نداشتن

اینه که مجبور نمیشی بی تحرک باشی

و تمام این صحبتها تو یه لحظه نفس تاز ه کردنش بود

گفتم یه کارمند نمونه شمایید اهسته گفت ۳بار تا حالا  توبیخ شدم ولی یه بار هم نمونه نشدم

بعدش  انگار که از حرف خودش جا خورده باشه با شرم خندید و به باجه های کناری  نگاه کرد  تو دلش خندید  و بعد از چند لحظه دوباره تو  کارش محو شد

نمید ونم جمع بندی این نیمچه  داستان با خودتون چون نمی خوام بیشتر از این غرق این داستان بشم

تا بعد.

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:42  توسط سفیدپوست  | 

پسر به سختی  پوست پفک رو باز کرد با چاپلوسی شیرین کودکانه اول به سمت پدرش گرفت

ـ بفرمایید بابایی

ـ نه ممنون پسرم

ـولی شما که پفک دوست داشتین

پدر به دو خانمی که رد میشدن خیره شد وتفش روقورت داد وبعد با یه لبخند ساختگی گفت

زشته تو خیابون من پفک بخورم

پسر قانع شد بدون اینکه منظور پدر رو فهمیده باشه

 پدر سی و نه سال داشت اما به نظر هفتاد ساله میرسید 

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:43  توسط سفیدپوست  | 

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1386ساعت 19:19  توسط سفیدپوست  | 

می چرخد  می چرخد می چرخد

وبی رحمانه میچرخاند بی انکه  خبری بدهد

یک روز که بی خیال در پی ترکاندن اماس های نوجوانی بعد قرنها در مقابل اینه سینه ستبر میکنی  بی اختیار حجاب میگیری  که در مقابلت غریبه ای می یابی که بوی تند زندگی می دهد وشاهدش مداری صاف بر روی پیشانی است و گرد سفید خستگی بر زلفهاست

و درست همین موقع است  که در گوشت توپ می ترکد و ماهی گلی از ترس  فرار را با قرار ترجیح میدهد  و به خشکی میزند

ومادر نگرانت میشود که چرا مانند چند وقت پیش عیدی هایت را روزی صد بار این جیب و ان جیب نمی کنی 

بی خیال     یکی میگفت اول سالی ایه یاس خواندن شگون ندارد

پس سعی  میکنی دیگر به غریبه داخل ایینه فکر نکنی    

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1386ساعت 19:7  توسط سفیدپوست  | 

در ازدحام نئون ها و نورافکن ها
 مژدگانی سپیده دم می خواهد از ما این خروس خسته ی ناپیدا ؟
شب از روز روشن تر است
با این همه چراغ
و برج های شعله ور
که نو به نو گذاشته می شوند
در جابه جای شهر با خرتوم جراثقال ها
شب از روز روشن تر ست
و می توان به آسانی سوزن گمشده ی روز را پیدا کرد
در کوک های در رفته ی شنل آسمان کهنه
از بخیه جای کهنه ی دب کبر ش
پس این خروس سر سخت مژدگانی کدام
 سپیده می خواهد از ما ؟
 و ما که نوبتی خود را
گم کرده این میان دیشب و فردا
 و خانه را هم در کارخانه گم کرده ایم
 و قرن هاست
فرقی نمی گذاریم
 بین حقیقت و افسانه
 چراغ یا سپیده یا نیمروز
چه می دهد به ما ؟
و تو ، خروس خسته ی فرسوده
سپیده یا سحر را می خواهی چه کنی
حالا که خوب می دانی بر آستانه ی 2000
آواز هر خروس جوان جشن زاد روز خنجر پیری است
همسایه ی گلوی تو ؟

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:2  توسط سفیدپوست  | 

کاش دلم میومد  واقعیت رو بگم 

 

نمیتونم یعنی دلم نمیاد

 

ولی باشه بذار هر کی هر چی میخواد بگه   من فقط ۲۲ سالمه

 

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:30  توسط سفیدپوست  | 

 

دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه ؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی گم سئوال دارم
یک تریلی محال دارمحسین پناهی
تازه داره حالیم میشه چیکارم
می چرخم و می چرخونم سیّارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش !
"راه" دیدم نرفته بود "رفتمش "
"جوانه" نشکفته را "رستمش "
"ویروس" که بود حالیش نبود "هستمش"
جواب زنده بودنم مرگ نیود ! جون شما بود ؟
مردن من مردن یک برگ نبود ! تو رو خدا بود
اون همه افسانه رو افسون ولش !!
این دل پر خون ولش !
دلهره گم کردن " گدار" مارون ولش !
تماشای پرنده ها بالای " کارون" ولش؟
خیابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش
دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونوور کامل کیه
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم !!
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه ؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سرو اسرار معماست ؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله !
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله !
پریشونت نبودم ؟!
من
حیرونت نبودم ؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه !
"اتم " تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه !
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه !
انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه !
چشمای من آهن انجیر شدن !
حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن !
عمو زنجیر باف زنجیر تو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم !
دیوونه کیه
عاقل کیه
جونور کامل کیه ؟!
+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:50  توسط سفیدپوست  | 

منباریکه ای از شن ام که عمرم

چیزی میان آوار و تپه ای شنی بوده است 

باران تابستانی بر زندگیم می بارد

بر من، بر زندگیم که از من می گریزد، مرا دنبال می کند

و در روز آغازِ خود پایان خواهد یافت

 

 

ای لحظه ی گرانسنگ! تو را می بینم

در میان پرده ی لرزان مه

آنجا که دیگر نیازی به گذر از آستان های بلند و پرتکاپوی دروازه ای ندارم

و تا زمانی که تنها دری

باز و باز بسته می شود

زنده خواهم بود


کرکس

گرسنگیِ خویش را می کشد،

میان آسمان ِ

جمجمه ام در تمام آسمان و زمین

 

در هجوم به لاشه های به پشت افتاده

که دمی بعد باید برای زندگی برخیزند و گامی بردارند

 

مسخره ی پاره - تنی که شاید هنگامی به کار آید  

که از گرسنگی ِ کرکس، آسمان و زمین همچون لاشه ای شده باشند

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1385ساعت 8:19  توسط سفیدپوست  | 

نازنین حسین پناهیحيران
سرگردان وگمنام
همچون گمنام ترين سرباز اردوگاه زندگي
همچون قويي غريب ميان قوهها
کم نمو
کم رشد
جان سخت
همچون درخت هاي ولايت
نه نابغه اش مي نويسيم و نه استاد خطابش مي کنيم و نه به معجزة کلمات عنواني را به او  نسبت مي دهيم .
به تعبير خود او کلاغي که تابلوي منظر ما را متعادل مي کند .
در بازيها در نوشته ها در هر جايي که او را ببينيد يا بشنويد احساس آرامش عجيبي مي کنيد .
از هر کجاي احساس که با او متقاطع شويد در لحظه هم سفر شما خواهد شد .
معجزة هنر به تعريف او تاثير است تخفيف يک غم يا تشديد يک شادي و به شوخي هاي خاص خود شما را از کنار محالها و ناممکن ها به هيچ بغضي عبور مي دهد ...

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1385ساعت 17:43  توسط سفیدپوست  | 

 

خدا مرده

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1385ساعت 17:17  توسط سفیدپوست  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

دریغ است ایران که ویران شود