شاید بی ربط باشه ولی تا چند دقیقه قبل تو یه باجه پستی بودم
قانونهای جدید پستی از قبیل گرفتن رسید پستی از باجه های جدید الاختراع انتشارات در ازاء ۱۰۰ تومان پول خرد و پر کردن ۳ فرم ۲بخشی یک شکل و ... داشت حالم رو به هم میزد که در بین کارمند های بیکار باجه های سالن اون هم تو اخرین لحظه های ساعت کاری نگاهم به کارمندی افتاد که به صورت اکسانیته ای کار می کرد . بسیار سریع ودقیق.
و جالب کار این بود که تنها کارمندی بود که نه میز داشت و نه صندلی
حیطه کاریش هم به صورت وحشتناکی وسیع بود
نتونستم طاقت بیارم بالاخره پرسیدم
مثه همه کارمندها حرف میزد ولی بر عکس بقیه شکایتی نداشت حتی گفت خوبی صندلی نداشتن
اینه که مجبور نمیشی بی تحرک باشی
و تمام این صحبتها تو یه لحظه نفس تاز ه کردنش بود
گفتم یه کارمند نمونه شمایید اهسته گفت ۳بار تا حالا توبیخ شدم ولی یه بار هم نمونه نشدم
بعدش انگار که از حرف خودش جا خورده باشه با شرم خندید و به باجه های کناری نگاه کرد تو دلش خندید و بعد از چند لحظه دوباره تو کارش محو شد
نمید ونم جمع بندی این نیمچه داستان با خودتون چون نمی خوام بیشتر از این غرق این داستان بشم
تا بعد.
پسر به سختی پوست پفک رو باز کرد با چاپلوسی شیرین کودکانه اول به سمت پدرش گرفت
ـ بفرمایید بابایی
ـ نه ممنون پسرم
ـولی شما که پفک دوست داشتین
پدر به دو خانمی که رد میشدن خیره شد وتفش روقورت داد وبعد با یه لبخند ساختگی گفت
زشته تو خیابون من پفک بخورم
پسر قانع شد بدون اینکه منظور پدر رو فهمیده باشه
پدر سی و نه سال داشت اما به نظر هفتاد ساله میرسید

وبی رحمانه میچرخاند بی انکه خبری بدهد
یک روز که بی خیال در پی ترکاندن اماس های نوجوانی بعد قرنها در مقابل اینه سینه ستبر میکنی بی اختیار حجاب میگیری که در مقابلت غریبه ای می یابی که بوی تند زندگی می دهد وشاهدش مداری صاف بر روی پیشانی است و گرد سفید خستگی بر زلفهاست
و درست همین موقع است که در گوشت توپ می ترکد و ماهی گلی از ترس فرار را با قرار ترجیح میدهد و به خشکی میزند
ومادر نگرانت میشود که چرا مانند چند وقت پیش عیدی هایت را روزی صد بار این جیب و ان جیب نمی کنی
بی خیال یکی میگفت اول سالی ایه یاس خواندن شگون ندارد
پس سعی میکنی دیگر به غریبه داخل ایینه فکر نکنی
سال نو مبارک

نمیتونم یعنی دلم نمیاد
ولی باشه بذار هر کی هر چی میخواد بگه من فقط ۲۲ سالمه

باریکه ای از شن ام که عمرم
چیزی میان آوار و تپه ای شنی بوده است
باران تابستانی بر زندگیم می بارد
بر من، بر زندگیم که از من می گریزد، مرا دنبال می کند
و در روز آغازِ خود پایان خواهد یافت
ای لحظه ی گرانسنگ! تو را می بینم
در میان پرده ی لرزان مه
آنجا که دیگر نیازی به گذر از آستان های بلند و پرتکاپوی دروازه ای ندارم
و تا زمانی که تنها دری
باز و باز بسته می شود
زنده خواهم بود
کرکس
گرسنگیِ خویش را می کشد،
میان آسمان ِ
جمجمه ام در تمام آسمان و زمین
در هجوم به لاشه های به پشت افتاده
که دمی بعد باید برای زندگی برخیزند و گامی بردارند
مسخره ی پاره - تنی که شاید هنگامی به کار آید
که از گرسنگی ِ کرکس، آسمان و زمین همچون لاشه ای شده باشند
حيران
سرگردان وگمنام
همچون گمنام ترين سرباز اردوگاه زندگي
همچون قويي غريب ميان قوهها
کم نمو
کم رشد
جان سخت
همچون درخت هاي ولايت
نه نابغه اش مي نويسيم و نه استاد خطابش مي کنيم و نه به معجزة کلمات عنواني را به او نسبت مي دهيم .
به تعبير خود او کلاغي که تابلوي منظر ما را متعادل مي کند .
در بازيها در نوشته ها در هر جايي که او را ببينيد يا بشنويد احساس آرامش عجيبي مي کنيد .
از هر کجاي احساس که با او متقاطع شويد در لحظه هم سفر شما خواهد شد .
معجزة هنر به تعريف او تاثير است تخفيف يک غم يا تشديد يک شادي و به شوخي هاي خاص خود شما را از کنار محالها و ناممکن ها به هيچ بغضي عبور مي دهد ...
خدا مرده